سبد سبد یاد و خاطره بودنت را پشت پنجره نگاهم آویختم.
عطر خوش خنده هایت را تا آن دوردست ها پراکندم.
صدایت را صدا زدم.
نگاهت را جستجو کردم.
آرزوهایت آرزویم شد.
غمت بهانه غصه هایم و شادی ات دلیل خنده هایم .
در روزگار نبودنت، بودنت را زندگی کردم.
اگر نمی خواهی، اگر دوست نداری ، برنگرد اما دلم به حال دلم می سوزد؛ برگرد.
ا.دردمندی
عاشق آن باشدکه چون آتش بود گرمرو، سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان
نیک و بد در راه او یکسان بود خود چو عشق آمد نه این، نه آن بود
دیگران را وعده فردا بود لیک او را نقد هم اینجا بود
عشق اینجا آتش است و عقل،دود عشق کامد در گریزد عقل ، زود
عقل درسودای عشق استاد نیست عشق ، کار عقل مادر زاد نیست
مرد کار افتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را
تو نه کار افتاده ایی، نه عاشقی مرده ای تو، عشق را کی لایقی؟
عطا ر

دلم گرفته بود دنبال یه شعر بودم که حرف دلموبزنه.......
شاید اینطوری ....
امروز دلم می خواست به جای عکس ا ین مطلبی که نوشتمو بزارم نمی دونم چرا!!!
دیروز یه دفع پامو کردم تو کفش نویسنده ها .......اما نوشتن خیلی حال میده ها!!!!!!!!
آدمو تخلیه می کنه ...............حرفی که ماهها توی ذهنمه و بیرونش نریختم حالا جلوی چشم شماست.
خاطراتشو تو ذهنم دفن کرده بودم .........
نمی خواستم زنده بشن...........ولی شدن ..........اومدن و رفتن .........اومدن و رفتن
اومدن و رفتن و............
دیدمت بهت گفتم نمی تونم ، من آدمش نیستم ....گفت: به خاطر همین چیزاته که دوست دارم
دوستم داشت دوستش داشتم خیلی.........آره .........خیلی
روز آخری گفت: تو هیچوقت منو جدی نگرفتی !!!
آره جدی نگرفته بودمش ........نه.........چون خیلی جدی دیده بودمش گفتم بسه
بهتره تموم بشه ، تا همینجاشم زیاد پیش رفتیم .
می گفت واسه تو که کاری نداره از یاد میبری............ ولی نه .... اینطور نبود
اینطور فکر نمی کردم ، راه سختی در پیش داشتیم هردومون .....می دونستم
می دونستم سخته واسه اونم سخت بود. ولی اینطور نشون نمی داد
می خواستم خوب تموم بشه .........بدون هیچ دلخوری ، ولی مگه میشه؟
وقتی اون هنوز می خواست ولی من نه ............
می گفت چرا؟ ...... دلیلمو گفتم ولی می گفت بهونس آره بهونه بود .....خودم قبول نداشتم
گفتم می خوام عوض کنم .........گفت چیو؟ گفتم راهمو راهی که می رم غلطه ،خطاست
خدا دوست نداره ...........
می گفت اولش اینطوری نبودی ......چی شده؟
قسم خوردم..........قسم خوردم.........قسم خوردم............تا باور کنه...........نمی کرد
می گفت بهونس بهونس بهونس
ولی من تصمیممو گرفته بودم ................قطعی ...قطعی
دوستش داشتم هنوزم ، اونم از چشاش معلوم بود
ولی ، ولی هردومون مخفی می کردیم.........................
به چشاش که نگاه می کردم مسخ می شدم
سعیمو کردم نبینم.....ولی مگه می شد؟ نگاش نکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگاهمو می دزدیدم .........صورتمو بر می گردوند و می گفت ببینمت تصمیمتو گرفتی؟
پس من چی؟ تکلیف دلم چی میشه؟ مگه الکیه؟ بشکنی و بزاری بری؟
نظرشو پرسیدم ،گفت مگه مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخرین حرفش این بود .....دنیا دار مکافاته
خندیدم و خندیدم گفت : تو منو جدی نگرفتی ........هیچوقت

